DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> وقتی تو رفتی - سفر کرده گ
X
تبلیغات
رایتل
سفر کرده

به یاد برادرم











او را ندیدم

از شب سراغش را گرفتم

شب گفت افسوس

او ماه من بود

منهم به امید طلوعش تاریک ماندم

همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

خود رابه دریاها وصحراها کشاندم

بایاد او در هر قدم اشکی فشاندم

در دشتهای دور ونا پیدا دویدم

او را ندیدم

با ماه گفتم

رنگش پریدوزیر لب گفت

بر بام وروزن های عالم سر کشیدم

شب تا سحر.سر تا سر دنیا دویدم

در لابه لای برگ جنگلها خزیدم

با جستجوها خستگی ها شبروی ها

اورا ندیدم

از رعد پرسیدم نشانت

فریاد اودر گنبد افلاک پیچید

 

چون مادران داغدیده ناله سر کرد

با ابرگفتم قصه ات را

روی زمین را در غمت از گریه تر کرد

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو من همسایه اشک شبانه

وقتی تو رفتی

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

وقتی تو رفتی مرگ خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

 

ای معنی عشق

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو چشم چشمه اشک شبانه

ای روشنایی ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی 

 

 

 

 

 

کمکم کن تا تغییر کنم 

من آموختم زندگی سرشار ار چالش ها سختی ها ودشواری هاست وتنها راه غلبه بر مشکلات توکل بر خداوند وبرخورد جسورانه با آنهاست.

من آموختم الماس بدون سایش جلا نمی یابد در مقابل هیچ انسانی هم بدون تحمل و گذران سختی ها به کمال نمی رسد.

من آموختم داشتن آرزوی شادکامی بسیار آسان است اما آرزو می کنیم تا از دیگران شادتر باشیم در حالی که باید از خدا خواست تا دیگران هم به اندازه ما شاد و خوشهال باشند.

من آموختم زندگی همچون بخار است یک لحظه پدید می آید وبه زودی از بین می رود.

من آموختم زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است چرا که زخم دومی بر روی بدن تاثیر می گذارد ولی زخم اولی بر روح انسان اثر می گذارد.

من آموختم اگر سخن محبت آمیزی در قلبت داری بهتر است همین الان آن را بر زبانبیاوری شاید فردا خیلی چیزها تغییر کند هر زمان که می توانی محبت کن ومحبت بورز.

من آموختم همگی ما فقط یک بار در این دنیا زندگی می کنیم پس مهر ومحبت خود را به دیگران ابراز کن وهیچ گاه آن را به تعویق نینداز.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل تنگی هایم از دوری توست تو که در آن غروب جدایی تنها مسافر جاده ها شدی و کوله بارت

را پر از یاس های سپید کردی تا بهای هنگفت عشق را بپر دازی وعاشقانه باز گردی.

من چشمانم را به امتداد جاده دوخته ام می دانم که روزی خواهی آمد آن روز که عشق نایاب ترین

عنصر زندگی انسان هاست.

  

 

 

  

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1387ساعت 02:25 ب.ظ توسط گلناز| نظرات 20 |